خون ...!!

همیشه از خون خوشش میومد !!

از دیدن خون خودش که روی پوست سفیدش حرکت میکنه غرق لذت میشد ..!!

ولی ...

نه قاتل بود ...

نه خود زنی میکرد ...

نه روانی ...

فقط خون خودش رو دوست داشت !! خون دیگران ناراحتش میکرد

دلش میخواد دستشو بذاره رو چشماش تا نبیندشون !!

ولی وقتی خون روی پوست خودش میدید با اشتیاق نگاش میکرد ...

                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترک ...

فقط یه نقطه ضعف داشت !!

وقتی عصبی میشد صداش میلرزید ... همون چیزی که اونو لو میداد !!

 

پ.ن 1 : دوست داشتن به شرط دوست داشته شدن !!

پ.ن 2 : وقتی ستاره ها رو نگاه میکنم ... به این فکر نمیکنم که ستاره داره چشمک میزنه ...
به این فکر میکنم جو داره حرکت میکنه !!

پ.ن 3 : خیلی وقتا گذاشتم و گذشتم !!

پ.ن 4 : خیلی حرفا توی پ.ن گفته میشه ...

جدید نوشت : امشب به همراه علی و پریا رفتیم بیرون ... به بهونه اینکه بریم چیپس و پنیر بخوریم !! چون من به شدت هوس چیپس و پنیر کرده بودم ...

رفتیم ولی چیپس و پنیر نخوردیم !! ... به جاش شکلات گلاسه و هات چاکلت خوردیم !!

آخر کار علی فال شکلات گلاسه و هات چاکلت گرفت !! جوابش از هر نوع فالی بهتر بود

فال من این بود : نصف زندگیم تاریکه ٬ نصفه دیگش روشن ... الان تو نصفه روشن زندگی میکنم !! تا چند وقت آینده افسرده میشم و وارد مرحله تاریک میشم ....
بعد با دوستان ناباب میگردم و معتاد میشم ... بعد شر و ر میشم !! و بعد میرم ز ن دان !!

بعد چون علی یه حفره دید فهمید من از زندان فرار میکنم  بعد هم دوباره میگیرنم به حبس ابد محکوم میشم و بعد میمیرم !!

این بود انشا درباره زندگی من !!

اینم عکسش :