سوسک طلایی !!
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
گذشته ها
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
نظم / اعتماد به نفس

چند وقتیه که دارم با خودم فکر میکنم من خیلی بی نظمم آیا ؟! حدود ۱ ماه میشه که من به اتاقم دست نزدم !! البته اگه گردگیری رو فاکتور بگیرم...


ولی خوب تمام وسیله هام رو زمین و رو میز ریخته... الان که دارم تایپ میکنم محتویات میزنم ایناست :
کامپیوتر و همه محتویاتش٬ لپ تاپ٬ شارژر موبایل٬ ۱۰ تا cd ٬ یه بسته شکلات که نصفش خورده شده ٬ تلفن ٬ ظرف دسر دیشبم٬ ظرف بادوم که مامان خانم آوردن به زور جا دادن که من یه زمان خدایی نکرده فشار خونم باز نیفته پایین بمیرم  !! یه جفت دست کش چرمی که گذاشتم واسه روز مبادا ! ۲ تا کتاب ٬ چند تا عکس ٬ کرم مرطوب کننده و ....

روی زمینم که خدا بده برکت همش لباس و جزوه !!

به قوله یکی از دوستام تو اتاق من شتر با خرش گم میشه !!

الان هر کی میگه بی نظم و تنبل خودشه.... !

چند روز پیش دیگه مامان خانمی ما طاقت نیاورد... اومده میگه این چه وضعشه اتاقتو جمع کن... گفتم نههههههههههههه !! میگه خودم جمع میکنم... میگم نه ! میگه چرااااااا  (این چرا با جیغ خونده بشه درک مطلب بیشتر میشه !)
میگم من اینجوری دوست دارم... میگه دوست داری اینقدر شلوغ باشه میگم آره... حالا یکی به من بگه من به چه زبونی باید به مامان بگم که بابا من میخوام اتاقم شلوغ باشه

اینجوری دوست دارم.... دوست دارم وقتی راه میرم پامو بذارم رو وسایلم... دوست دارم همه وسایلم جلو چشمم باشه !! مگه چیه ؟ 

یه نفرو میشناسم که همیشه منظمه... یه ذره خلاف عُرف کاری رو انجام نمیده !! اتاقشو ندیدم ولی مطمئنم که همیشه مرتبه...
هیچوقت ندیدم با صدای بلند بخنده... همیشه مثل عصا قورت داده ها راه رفته !! همیشه همه کارهاش با برنامه است ! لباساش همه خط اتو داره ... البته از این خوشم میاد به نظرم آدم باید تو لباس پوشیدن همیشه مرتب و دلنشین باشه ولییییی اونای دیگه نچچ

از اینجور آدما به شدت بدم میاد ... الان اگه کسی اینجا اینجوریه باز بیاد با هم منطقی صحبت میکنیم 

هیچوقت نمیتونم همه کارام با برنامه باشه... دوست دارم هر موقع احساس کردم بخوابم.. دوست دارم بعضی وقتا یه کارایی رو بکنم که واسه خودم جالبه نه واسه اونای دیگه !!

حالا یکی بیاد اینارو به مامان خانمی ما بگه... چند تا داوطلب هست ؟!

 

پ.ن: پیشی من قراره بیاد اتاقمو مرتب کنه!! مگه نه پیشی ؟

 

اعتماد به نفس وقتی خوبه که به خودت مطمئن باشی اون چیزی رو که الان بهش نیاز داری توی وجود خودت میبینی

یه سری آدما هستن که وقتی راه میرن کاملا محکم راه میرن... از اینجور آدما واقعا خوشم میاد... ولی از اون آدمایی که غرور رو با اعتماد به نفس اشتباه میگیرن... میخوان همه چی مطابق چیزایی که خودشون میخوان باشه بدم میاد ! معمولا هم واکنش شدیدی نشون میدم !!

 

پ.ن 1: دخترا بخونن : تو هیچی کم نداری که خودتو کوچیک میکنی.... وقتی اعتماد به نفس داشته باشی و به مقداری که خوب باشه غرور داشته باشی اون موقع است که احترام دو برابری رو میبینی !!

پ.ن 2: پسرا بخونن : وقتی تو یه جمع دختری به جایی که چشمت دنبال این و اون بره و خودتو بکشی تا یکیشون باهات حرف بزنه.... با اعتماد به نفس کامل سره جات بمون... و چشمتو نگه دار خودتو کوچیک نکن اون موقع میبینی که بیشتر میان طرفت !!

پ.ن 3: من چقده عادلم... همه چی رو به مساوات میگم !

پ.ن 4: پنجشنبه شب بعد از ۲ ماه راکت بدمینتون رو گرفتم دستم... بعد اون اعتماد به نفس زیاد اومد سراغم... فقط ۳ دور دوره زمین رو دویدم و بعد اومدم تو زمین و شروع کردم بازی کردن با خاله... اونم تمام مهر و محبت رو نثارم کرد و یا محکم توپ رو فرستاد ته زمین یا زد جلو زمین منم که وضعم کاملا مشخص بود !! الان دستم به شدت درد میکنه

پ.ن 5: قرار با پیشی مسابقه بدیم... اگه اون برد که ۱ هفته من بهش شام میدم اگه من بردم اون باید ۱ هفته شام بده... حالا کی میبره آیا ؟

 

 


پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
میگه (۶)

 

میگه دوستش بهم زنگ زده ...

میگه اول نشناختم بعد فهمیدم کیه ...

میگه سراغشو گرفتم ...

میگه٬ گفته اون نامزدیش به اجبار نبود ...

میگه٬ گفته از اول هم همدیگرو میخواستن ...

میگه٬ گفته اون اومد طرف تو که حرص اونو در بیاره ...

میگه٬ گفته همسایه بودن با هم ...

میگه الانم نامزد کردن ...

میگه خیلی بی معرفته ....

میگه حلقشو در آوردم از دستم ...

میگه مامان و بابا دارن مجبورم میکنن ...

میگه بذار خوش باشن کاره خودشونو بکنن من که نمیخوام ازدواج کنم ...

میگه باهاش حرف زدم ...

میگه٬ گفتم من قبلا یکی دیگه رو دوست داشتم اونم الان نامزد کرده ...

میگه٬ گفتم به غیر اونم به هیچکس فکر نمیکنم ...

میگه٬ گفته صداقتتون قابله تحسینه ...

میگه نه بابا حرفه الکی میزنن ...

میگه ...

میگه ...

میگه ...

میگه ...

 

 

پ.ن 1 : هیچکاری نمیتونم براش بکنم... من چه دوستیم ؟ دلم براش آتیش میگیره اما من هیچکسو نمیشناسم فقط دوسته خودمو میشناسم...

پ.ن 2 : یه لجبازی احمقانه احساس و زندگی چند نفرو به لجن کشید ؟ هیچ کاری از دستم بر نمیاد !

پ.ن 3 : یه فیلم گرفتم میخوام ببینم٬ کتاب بریدا گرفتم بخونم متحول شم  ! ٬ درسم میخونم٬ استراحتم میخوام بکنم آیا ۲۴ ساعت برای من کافیست ؟ 

پ.ن 4 : ما فکر میکردیم اینجا که مثلا همه امروزین دیگه این چیزا نیست ! چند روز پیش یه متن برام رسیده بود که گفته بود اگه اینو بفرستی برا همه تا ۴ روز دیگه اونی عاشقته خودشو ثابت میکنه !! خدایا این هوش و هنر پیشگویی رو از جوانانه ما مگیر
بعد خنده دارترش که گفته بود اگه عمل نکنی تا ۱۰ سال آینده یه اتفاق بد برات میفته ! خوب آخه من چی بگم ؟
 اگه قرار بود ۱۰ سال همش خوب باشه که نمیشد معلومه اتفاقه بدم میفته    

 

 

 


جمعه 4 آبان ماه سال 1386
خرابکاری / سگ

یه چند روزیه که به طرز وحشتناکی یاده خاطرات قدیمی افتادم... چون توی خاطرات قدیمی هم همیشه یه سوتی٬ یه خرابکاری هست در نتیجه من وقتی دارم بهشون فکر میکنم خندم میگیره ... مثلا خوابیدم دارم فکر میکنم یهو میزنم زیر خنده بعد که دورو برم رو نگاه میکنم میبینم مامان داره اینجوری نگام میکنه  
این اتفاق در حالات مختلف مثل موقع خواب یا وقتی دارم یه کاری انجام میدم٬ در حال راه رفتن٬ در حال پشتک وارو زدن٬ در حال رو دست راه رفتن و دیگه هر حالتی فکرشو بکنین !

حالا میخواستم آپ کنم مثل ایکیوسان (همینه ؟ ) نشسته بودم به فکر که چی بنویسم چی ننویسم و یه دفعه این لامپه بالا سرم ترکید  !!! که بیام و بعضی از این خاطراتی رو یادم میاد بگم از هیچی که بهتره٬ حالا هی بیاین بگین چرا آپ نمیکنی
اصلا حقش بود با سفید مینوشتم تا اون چشاتون در بیاد موقع خوندن !

یادمه سال اول دبیرستان بودم... اون سال کلاس ما شلوغترین کلاس بود... معمولا هم یه چیز میبردیم تو مدرسه میخوردیم... از چیپس و تنقلات بگیر تا گوسفندی که اونجا سر ببریم
دوره هم داشتیم یه نفرو مسخره میکردیم یکی از بچه ها مشغوله حرف زدن شیشه نوشابشو از دیوار مدرسه پرت کرد اونور تو کوچه
یه خرده گذشت دیدم یه پسر جوونه به حالت دو اومد تو مدرسه رفت تو دفتر !! مدیر اومد یه نگاهی به ماها کرد ( چون فقط ما تو حیاط بودیم ) بعد یه چند نفری رو که انتظار این کاره جاهلانه ازشون  میرفت رو صدا کرد از جمله : نگین ( من نیستم هااا  !!! ) ٬ سپیده و یکی دیگه که یادم نیست
جاتون خالی نباشه تا ۱ ساعت بعد به ما میگفتن چرا اینکارو کردین... میگفتم خانم ماها نبودیم میگفت بگو پس کی بود منم میگفتم نُچچچچچچ نمیگمممممم .... دیگه آخ باری میگفتن .... خوردیم کی بود... ما هم که با معرفت میگفتیم چی؟؟؟؟
نُننننننننچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ !!!

سال اول و دوم دبیرستان عادت داشتم آخر سال بزنم یه شیشه بشکنم که با خیال راحت برم !! شیشه هاش حالا بزرگ نبود... پنجره ها همینطور مربع مربع بود بعد وقتی که لگد میزدی توش میریخت پائین !! یه صدای قشنگی میداد که نگوووووووووووووو ....
دوبار شیشه را مورد لطف خود قرار داده و لگد عزیزمان را نثارش کردیم... !!

قابل توجه بچه دبیرستانیا که میان اینجا : حتما اینکارو تو مدرسه امتحان کنین منم دعا کنین !! ( دلم میخواد اغفال کنم ! )

سال اول که بودم کلاسای ما طبقه بالا بود...پله که میخورد به صورت دایره ای بود وسطم خالی ( فهمیدین چه جوری ؟!! ) بعد دور تا دور این دایره کلاسا بود... در کلاس بودم داشتم آبمیوه میخوردم و با دوستم حرف میزدم... بعد همون دستی رو که آبمیوه بهش بود گذاشتم لبه نرده بعد هم که .........................................
آبمیوه ها خالی شد رو سر معاونم که پائین واستاده بود !! من در اون لحظه اینجوری بودم 

با چند تا از بچه ها رفته بودیم لباس بخریم منم که همیشه دهنم باید تکون بخوره ... داشتن آلبالو میخوردم... دور پاکتم کثیف بود بعد همینجوری رفتم با پسره سره لباسام کل کل میکنم
گفتم اینو نمیخوام اون یکی رو برام باز کن ببینم !! پسره هم باز کرد وقتی گذاشت رو میز دیدم به به لباس سفید آلبالویی شده  !!! همون موقع گارد گرفتم که پسره هیچی نگه
اوا به من چه ... !! خودش لباسو زد به پاکته من

چند روز پیشا با شیرین تو پاساژ بودم... بعد نمیدونم چی بود ولی هر چی بود آبی بود !
به شیرین گفتم این چیه گفت نمیدونم رفت یه خرده نگاش کرد واسه اینکه مطمئن بشه چیه پاشو گذاشت روش  ... پا گذاشتن همان و فیوز مغازه کناری گفت جیییییزززززززز و جرقه زد و پرید !!
نفهمید ما بودیم چون ما فرار کردیم ولی خوب اینم به ما ربطی نداشت چون نمیدونستیم چیه واسه همین خواستیم بدونیم !!

پ.ن: دیدین همه جا من بی تقصیر بودم؟ نه فتنه میکردم...نه جوابگویی میکردم...نه خرابکاری...

 

 

من سگ میخوام...
یکی از دوستای بابا دوتا سگ داره بعد یکی از این سگاش حامله است... من میخوام...خوشمله سگش خوب بچشم خوشمله...
به مامان میگم سگ میخوام میگه غلط کردی  ( این منو مامانیم) ! منم کاملا قانع شدم واسه همین دیگه از این غلطا نمیکنم !
چند سال پیشا خودم یه سگ داشتم مثه این ... از یک از دوستای بابا گرفته بودم.... ولی کوچیکتر از این بود...
وقتی شروع میکرد به پارس کردن میگفتی اوووو الان چه هیکلی داره بعد میدی کوچولوهه...
یه کاره خنده دارم میکرد اینکه غریبه که جلوش وایمیستاد شروع میکرد گلو خودشو پاره کردن..حالا اگه اون غریبه میرفت طرفش فرار میرد  !! رستم دستان داشتیم تو خونه
وقتی هم حمومش میکردم جونمو به لبم میرسوند تا میذاشت...ایشششش
کافی بود یه صدای ترقه میومد تو کوچمون بعد میباست این رستم رو زیر جالباسی من در حالی که میلرزید پیدا کنی !!
حالا دلم براش تنگ شده....کاش الان بود...هییییییی

سگ میخوامممممممممممممممم

پ.ن 1: سرم سوت کشید بسکه این چرت و پرتارو گوش دادم... !!

پ.ن 2: این پستو گذاشتم که تا ۱ ماه بهونه نداشته باشین حالا باز همین امروز بیاین بگین نگیننننن چرا آپ نمیکنییییی !!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
اسم:
تعداد بازدیدکنندگان : 21274


Powered by BlogSky.com

آخرین دست نوشته ها
my-beetle = سوسک طلایی !!
(دختر آریایی اسبق)

دیوانه بمانید٬اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید٬
اما بیاموزید که...
بدون جلب توجه متفاوت باشید.

                                      (پائولوکوئلیو)
شناسنامه کامل من...