با هم زاده میشوید و تا ابد با هم خواهید بود

با هم هستید آنگاه که الهای سفید مرگ رازگارتان را می پراکند

آری٬حتی در خاطره خاموش خداوندگار با هم خواهید بود

اما بگذارید که در باهمانگی تان خالیاهایی باشد.

و بگذارید که بادهای بهشتی میان تان به رقص آیند.

 

یکدیگر را عاشق باشید٬اما از عش بند نبافید.

بگذارید که عشق دریای موج زن باشد میان سواحل روحتان.

پیاله یکدیگر پر کنید اما از پیاله هم ننوشید.

نان خود به یکدیگر دهید اما از لقمه هم نخورید.

بخوانید و به رقص در آیید و شادمانگی کنید٬اما باشد که هریک تنها باشد.

هر چند که تارهای عود جدایند اما یک نوا را مرتعش اند.

 

جان سپار یکدیگر باشید٬اما نه نگهدار جان یکدیگر.

زیرا که فقط دست حیات را توانایی نگهاری جانتان است.

در کنار یکدیگر باشید اما نه در چفتاچفت:

زیرا ستون های معبد جدا جدا برپایند.

و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.

 

پ.ن۱:یه کوچولو از کتاب پیامبر بود...

پ.ن ۲:امیر جان...صاحب خسته ی این وبلاگ...

پ.ن ۳:همه چی خوب پیش میره...

پ.ن ۴:داداش رضا...بهت قول میدم از پسش بر بیام...

پ.ن ۵:................................................


امشب هم مثل اون شب...

یه شبه خاصه...

فردا هم یه روز خاص...

روز بابای گلم...باباهای گل....

واقعا نمیدونم چطوری باید از پدرم تشکر کنم

 به خاطر همه کارهایی که برام کردی...به خطر مهربونیایی که در حقم کرده

چقدر من بعضی وقتا ناراحتش کردم اون گذشته...

به خاطر اینکه هیچوقت سرم داد نزده...

همیشه به من که بچشم گفته شما..

همیشه با حترام باهام برخورد کرده...همینم باعث شده که حد خودمو بشناسم..

اونقدری که با مامان راحتم با بابا نیستم اما خیلی وجودش برام ارزش داره..

دوستت دارم بابا جونممممممم

هوارتا بوسسسسسس واست...از همین جا برات میفرستم

 


پ.ن ۶:همین جا از دوستایی که بعضی وقتا دیر به دیر توی وبلاگشون میرم معذرت میخوام

 پ.ن ۷:مرجان اگه اینجا اومدی...برو تو اون یکی وبلاگم رو بخون...

(واژه این به نام پاک کن!)

 

فعلا...



پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386 | 49 نظر