Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

                                                      

سلام

امشب یه شبه خاصه....

فردا هم یه روزه خاصه...

روز مامانا....روز مادرای مهربون...

من نه بلدم قلم به دست بگیرم و یه متنه خیلی عالی بنویسم...

نه بلدم خیلی عاشقانه بنویسم....

خیلی ساده مینویسم...برای خودم و دلم...

من خودمو میگم...میدونم همه هم یه وجه مشترکی با من دارن....

از همون اولش خیلی دردسر داشتم.....از همون ثانیه های اول....

با دردسر به دنیا اومدم....اول نفس نمیکشیدم....

شاید خدا شک داشت که من باشم یا نباشم!!!

 مامان کلی سر ین مساله حرص خورد....

بعد که بزرگ میشدم یه دختره شیطون...

که هم بازیهاش همه پسر بودن و حرکاتشم مثل اونا بود....

نه عروسک میگرفتم دستم...نه وسایل آشپزی.....ماشین داشتم و هواپیما....

باز بزرگ شدم....بازم مثل همه اونای دیگه اذیت میکردم.....

میدونم خیلی مادرمو اذیت کردم....اما همیشه از ته دل دوسش داشتم...

یه مامان مهربون...که از هیچ کاری برام دریغ نمیکنه....

خیلی نگرانمه...اما همیشه پشتمه...همراهمه....هیچوقت تنهام نذاشته....

بیشتر از یه مادر یه دوست بوده برام.....

مثل دوستای دیگم...با اون میرم بیرون.....

با اون شیطونی میکنم و اونم مثل همسانای خودم پا به پام میاد...

همینم باعث شده ازش نترسم...خیلی مسائل رو باهاش در میون بذارم...

درباره خیلی چیزا باهاش حرف بزنم....خیلی سوالارو ازش بپرسم...

اما خب....بعضی وقتا یه کاری میکنم که از دستم خیلی ناراحت میشه....

خودم بعدش پشیمون میشم....اما خب....میبخشه....

چون مادره.....کینه به دل نمیگیره....

میدونم اگه یه روز نباشه امکان نداره بتونم زندگی کنم....

چون بهترین دوستم و همراهمه...

از همین جا روز مادر رو بهش تبریک میگم.. ..این گل برای مامان گلم...

همینطور به همه مادرای عزیز....چون خیلی زحمت میکشن....

امیدوارم همیشه سایه مادرا بالای سر ماها باشه....

روز زن رو هم تبریک میگم....

فعلا...



پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386 | 22 نظر